يک لباس کهنه و زشت و کثيف
کرده بودندش به جسم يک شريف
کهنگي از او گرفت آن تازگي
زشتي اش کرده سيه آن زندگي
در حصار همچون قناري مانده بود
عشق او در کودکي جا مانده بود
آن لباس تنگ او را شد قفس
در شمارش رفت ميزان نفس
ناگهان تصميم او شد انقلاب
انقلابي پر خطر پر آب و تاب
تابش خورشيد را باور نمود
از قفس سوي افقها پرگشود
آن لباس کهنه را از هم دريد
يک لباس نو براي خود خريد
تار و پود آن لباس از عشق بود
صد غزل از حس آزادي سرود
همچو يوسف شد برون از چاه شَين
در محرم ماه اربابش حسين
غصه ها رفت و دلش آماده شد
از غم اين روزگار آزاده شد
شکر حق کرد او که با حق مانده است
روز و شب ذکر خدا را خوانده است
اين وقايع کرده ايمانش چو کوه
در برش بنشسته عشقي با شکوه
برچسب:
نویسنده: آرشان نوروزی