دختری که زود بزرگ شد
ديروز وقتي کيان زنگ زد وخواست بازهرا برم پيشش يک لحظه شک کردم خبريه.توراه ساکت بودم وفقط به حرفهاي زهرا گوش ميدادم.دلم فقط پربود از حدس وگمان.وقتي رسيديم يک آقاي حدود چهل وپنج شش سال نشسته بود ودرلحظه ورود نگاهي سنگين به من وزهرا داشت.جالب بود کيان نميگفت شماهم بشينيد واين شک منو بيشتر ميکرد.چندتا س...
دلتنگي مادرانه
دیروز قدرعنای زهرا راکه دیدم دلم لرزید.این همون دختری هست که روزی درآغوشم مثل یک عروسک بود.وقتی یاد بچگی اش میوفتم دلتنگ خیلی چیزها میشم.دستای کوچولو که تودستم میگرفتم وپابه پا باهم راه میرفتیم.صدای نازکی که برام زبون میریخت وخیلی از غصه هام کمرنگ میشد.دلتنگ روزهایی هستم که موهای بلندشا شونه میزدم و
دختري که زود بزرگ شد
دیروز وقتی کیان زنگ زد وخواست بازهرا برم پیشش یک لحظه شک کردم خبریه.توراه ساکت بودم وفقط به حرفهای زهرا گوش میدادم.دلم فقط پربود از حدس وگمان.وقتی رسیدیم یک آقای حدود چهل وپنج شش سال نشسته بود ودرلحظه ورود نگاهی سنگین به من وزهرا داشت.جالب بود کیان نمیگفت شماهم بشینید واین شک منو بیشتر میکرد.چندتا س
قاصد کوي دوست
والسلام علیک یا علی ابن موسی الرضا وقتی دلت گرفته راه به جایی نداری دیدن عکس حرم دلتا هوایی میکنه.وقتی نتونی بری پابوس دلت خوش میشه به اینکه پسرآدم بجای دخترحوا گره محکم بزنه دل بیقرارا به پنجره فولاد آقا امام رضا .همونجا بگیره برات کربلا را وبگه دردهای خواهری تنها.سفربه سلامت برادر ....دست پربرگرد
بازگشت
دوباره برگشتم به همنفس بعدازگذشت ماه ها دوری.این بار تنها تنهایی درتقدیردختر حوا ثبت شده.دیگه دارم انس میگیرم اما گاهی از وقتها زبان به شکایت باز میکنم.خوب که برای خدا درد دل میکنم برمیگردم به همون واقعیت. بعضی وقتها مجبوری دل بکنی بخاطر خیلی چیزها حتی خدا.وقتی امر میشه نکن باید بگی چشم.دلتنگ میشم
يک ماه گذشت
امشب اتفاقي اومدم همنفس.دلتنگ اونروزايي شدم که اينجا تنها جايي بود براي سبک شدن ونوشتن دلتنگيها،همون احساسي که فقط بايد خودت نگهشون ميداشتي توي سينه ات وفقط با نوشتن توهمنفس حس آرامش ولو گذرا بهت دست ميداد.يک ماه گذشت از آخرين باري که بي گناه سلام برعشق نوشتم.امروزهم يازدهم بهمن بود.بايد با دلم کنار...
همنفسم
سلام همنفسمجايت برايم خيلي خاليست.دلتنگت هستم حالا ديگه شدي تکه اي از وجودم وقتي نيستي معلومه يه چيزي کم دارم.واقعي دوستت دارمبودنت براي من يعني گذر از مرز نااميدي وباور شکست.بودنت يعني پيدا کردن دوباره حس جووني...نشاط...سرزندگي وهمون خود خود واقعيم که تو سن کم ازم به غارت بردن.اما حالا دوباره دارم ...
دلتنگي
دلتنگم .....هر روز صدايت ميزنم شايد باد صدايم را برايت بياورد.....من اين جا ...تو آنجا...هر روز از اين دل بيقرار دود برميخيزد شايد ببيني وجوابي دهي.....برديوار قلبم به خط عاشقي هر روز برايت مينويسم شايد روزي بخواني....دلخوشم به اينکه هستي همنفس دور از من..... 
نجواي شبانه
بارالها به حق خونهاي ريخته شده در أرض نينوا،به آه دل زينب وکودکان مظلوم اباعبدلله قسمت ميدهم محافظين غيبيت را برايم بگمار تا از چنگال گرگها در امان بمانم....پروردگارا بصيرتي ناب عطا کن تا راه راست را تشخيص دهم.شجاعت وزبان گوياي زينبي وشور وغيرت حسيني را از تو اي معبود بي همتايم طلب مينمايم.دستان خال...
يک دقيقه تا رهايي ولي....
خيلي سخته تا رهايي از اسارت فقط چنددقيقه زمان بايد بگذره وتو منتظر در يک سالن نشسته باشي تا بشنوي صداي آزاد شدنت را.تنها وتنها صداي قلبت را در گوشت ميشنوي...يک بار با لباس سفيد اينجا سند پادشاهيت را امضاميکردي اما افسوس که اسارت بود وحالا آمده اي با لباسي مشکي وچشمهايي که بخاطر بعضي موارد باراني شده...
عشقي باشکوه....
يک لباس کهنه و زشت و کثيفکرده بودندش به جسم يک شريفکهنگي از او گرفت آن تازگيزشتي اش کرده سيه آن زندگيدر حصار همچون قناري مانده بودعشق او در کودکي جا مانده بودآن لباس تنگ او را شد قفسدر شمارش رفت ميزان نفسناگهان تصميم او شد انقلابانقلابي پر خطر پر آب و تابتابش خورشيد را باور نموداز قفس سوي افقها پرگش...
مرغ سحر
دوباره شب يکشنبه شد.وسيله هاما جمع کردم سحر برم .شش روز تعطيلي مثل برق گذشت.يه عالم کتاب با خودم آورده بودم بخونم کيفما اصلا باز نکرده برداشتم که باخودم ببرم.دوباره چهار روز تنهايي دراصفهان.خوبه اما روز آخر ديگه دلم نميخاد سر کلاس بشينم.گوشيم روي کيفمه که ساعتشا ببينم.منتظر ساعت آخرم تا تموم ميشه مي...