خيلي سخته تا رهايي از اسارت فقط چنددقيقه زمان بايد بگذره وتو منتظر در يک سالن نشسته باشي تا بشنوي صداي آزاد شدنت را.تنها وتنها صداي قلبت را در گوشت ميشنوي...يک بار با لباس سفيد اينجا سند پادشاهيت را امضاميکردي اما افسوس که اسارت بود وحالا آمده اي با لباسي مشکي وچشمهايي که بخاطر بعضي موارد باراني شده اما انتظار دعوت به صبرش ميکند تا نبارد...تا نبيند انکه ابرهاي باران زا در چشمانت عمري بارور ميساخت تا در کوير خشک وبي احساس به اميد جوانه عشق ببارد اما سبز نشد اين دل...
واي خداي من اين دفعه چندم است که اميد آزادي دارم اما بهم ميخورد.اين بار هم کامپيوتر برايم ناز ميکند.همه چيز مهياست فقط سايت بسته شده...يعني بستن مرز....يعني خروج ممنوع...يعني بازهم صبر...صبر....صبر
ايا حکمتي دارد اين همه رنج وطاقت؟آيا زمان آن نرسيده که.....واقعا نميدانم قرار است لحظه اعلام آزاديم از بند چه حسي داشته باشم...
بازهم برميگردم وچشماني را ميبينم که ناباورانه قصه بهم خوردن آزاديم را گوش ميکنند.اين حکايت خيلي به درازا کشيده گرچه به پايان آمده اين دفتر
برميگردم ودوباره تمرين هاي صبر را بازنويسي ميکنم.معلم گفته صدبار از روي صبر بنويس تا ياد بگيري
برچسب:
نویسنده: آرشان نوروزی